|
حضور سيگار در ادبيات و هنر
|
اگر شعر و داستان و نقد و تحلیلی با محوریت سیگار دارید بفرستید تا در این مجموعه قرار بگیرد.

در آغاز فیلم مترسک ساخته جری شاتزبرگ آل پاچینو جین هکمن که همدیگر را نمی شناسند در دو سوی یک جاده بی عبور و متروک ایستاده اند و هردو در انتظار ماشین اند.زمان زیادی میگذرد و ادا اطوارهای آل پاچینو نظر جین هکمن را جلب نمیکند.تا جایی که جین هکمن سیگاری در می آورد ولی هرکاری می کند فندک زیپویش کار نمی کند. آل پاچینو فندکش را در می آورد و از آن سوی جاده به او نشان می دهد.همین سیگار گیراندن زمینه ساز آشنایی و سفر جاده ای انها می شود. در انتهای فیلم که آل پاچینو از دست رفته و جین هکمن می خواهد بلیط قطار بخرد و برود قبل ازاینکه نوبت بلیط گرفتنش شود سیگاری در می اورد و فندک می زند ولی فندک کار نمی کند.... کار نمی کند.... کار نمی کند
مترسک فیلم خوبی بود.
سیگار ز سی کار کند بی کارت تریاک کند زبون و پست و خوارت
چون بنگ کشی عقل تو زایل گردد می خور که به رنگ خون کند رخسارت
از پشت کامیون
از آن روزی که سیگاری شدی تو گرفتار سه بیماری شدی تو
پر از کپسول و آمپول گشت جیبت بسان جیپ بهداری شدی تو
مسعود مهنی
كافي شاپ / قسمت اول
پسر لاغر با تعجب به سان شاين نگاه كرد فكر كرد چه چيز بيخودي سفارش داده كه نمي تواند نصفش را هم بخورد. پسر چاق در حالي كه به او ميخنديد كف روي كاپوچينو را با قاشقك مي گرفت و مزه مزه مي كرد.
روي ميز شماره 5 دختري دستش را دور گردن پسري انداخته بود و به پسري كه روبرويش توي مبل چرمي فرورفته و سيگار مي كشيد گفت: چطور شد كه ولش كردي .ببين راست بگو.
مرد از پله ها آمد بالا ،سبيل تاب داده منظمي داشت و صورتش مثل هميشه برق مي زد .قيافه اش انگ همين كارش بود. آمد روي ميز شماره 4 دو تا ميلك شيك براي دو دختر جوان گذاشت و بعد آمد بالاسر ميز 9 و گفت: آقايون اگه ميشه كمتر دود هوا كنيد فضا كوچيك و محدوده و باعث اذيت بقيه مي شه.
چهار تا پسر ميز 9 سيگارشان را زود توي جاسيگاري خاموش كردند و با دلخوري زود پا شدند و رفتند پايين تا پول را بدهند و بروند.
زني كه بيشتر از 40 سال نشان مي داد و تنها سر ميز 7 نشسته بودپرسيد: مگه اينجا سيگار كشيدن ممنوعه؟ كافي شاپ مال همين كاراس ديگه وگرنه بستني و قهوه همه جا پيدا مي شه.
مرد جوابي نداد و سرخورده پشت پسرها پايين رفت.
زن بالاي چهل سال سيگار در آورد كبريت و فندك اما نداشت يا داشت و رسم اين بود كه مردي پيدا شود و سيگار خانم ها را آتش كند. مردي كه روي ميز شماره 2 نشسته بود و ظاهرا منتظر كسي بود كه سر قرار نيامده از فرصت استفاده كرد و فندكش را براي خانم بالاي چهل سال آتش كرد و گفت:اجازه هست؟
موبايلي كه روي ميز 1 افتاده بود كنار دسته يادداشتهاي آقاي احتمالا30 ساله اي كه تند تند داشت چيزي مي نوشت و سيگار خاموش گوشه لبش بود به صدا در آمد. گوشي را برداشت وگفت: سلام عزيزم آره نوشتم ...الان دارم مي نويسم...فكر كنم دو روز ديگه... تماس مي گيرم. بعد گوشي را گذاشت روي ميز و از كيف رودوشي كهنه اش فندكي در آورد و سيگار را گيراند.
دو تا پسر بالا آمدند نگاهي كردند و يكي شان با انگشت ميز 8 را نشان داد و به سمت ان رفتند. دو تادختري كه سر ميز 8 نشسته بودند گل از گلشان وا شد . پاشدند و با پسرها دست دادند و دو تا پسر روبروي دو دختر نشستند.
مردي كه ريش خيلي بلندي داشت و سبيلهاش تمام لبهاش را پوشانده بود و كلاه كپي به سرداشت به دوست خيلي معمولي اش كه داشت شكلات داغ مي خورد گفت:ببين چه روزگاري شده ، ما رو بگو كه جا مونديم .يادم نمي آد هيچوقت جوون بوده باشم هيچوقت نشسته باشم با دوست دختري چيزي قهوه بخورم و سيگار دود كنم. ما جوونيمونو با حرفهاي مفت سوزونديم . ودوست معمولي اش فقط به فنجانش كه روي لبش بود نگاه كرد و چيزي نگفت...
ادامه دارد...
رضا كاظمي / لاهيجان/ 85

سیگار در فیلمهای تورناتوره نقشی محوری دارد. در مالنا یکی از رویاهای پسر خریدن سیگار برای مالنا است او هرگز نمی تواند حتی در مسیر نگاه مالنا قرار گیرد. باز در همین فیلم برای روشن کردن سیگار مالنا سر و دست می شکنند این نقطه سقوط شخصیت اثیری مالنا است مالنای دردمند و تهیدست را به بازی هوسبازانه خود وارد می کنند. در تشریفات ساده ژرار دوپاردیو در سراسر فیلم به دنبال یک نخ سیگار می گردد ولی به دست نمی آورد از بازپرس و دیگران تقاضای سیگار می کند ولی کسی سیگار ندارد چون قرار نیست مردگان هم سیگار بکشند.همین اشاره های گذرا برای تورناتوره ارزشی ویژه دارند و هیچ جزئیاتی بدون حساب و طرح در فیلم او جای نمی گیرد . در افسانه 1900 سیگار کارکرد شاخص و به یادماندنی دارد. سکانس دوئل پیانو نوازی 1900 و نوازنده سبک جاز بدون موتیف سیگار اصلا غیر قابل تصور است.دو سوی این پیکار دو کارکرد متفاوت از سیگار برای رجز خوانی در نوازندگی شان را نشان می دهند و تورناتوره با ایجاد انتظار برای نشان دادن کاری که 1900 با سیگار خاموش می خواهد بکند تعلیق می آفریند
در ستاره ساز در آخرین دیدار دکتر مورللی با دخترک در تیمارستان دخترک سیگاری از او می گیرد و وقتی به سمت او می چرخد و او را کمی باز می شناسد همان سیگار را به اوتعارف می کند مورللی سیگار را می گیرد و لابه لای صحبتهایش دست او را میبینیم که سیگار را له و مچاله کرده .
بوی خوش سیگار
نویسنده: آلبادس پدس
ترجمه: مرضیه غریبزاده gharibzadeh_marzieh@yahoo.com
در بهار سال ۱۹۴۴همراه تعدادی از دوستانم که آنها نیز در تبعید به سر میبردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا میخوردیم و فقیرانه لباس میپوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازهی خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم.
ما روی پلههای میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محلهی رامپا کپریولی مینشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی. هنگامی که ماه در آسمان بود همهچیز زیبا به نظر میرسید. مانند بازماندههایی در جزیره بودیم، کنار هم مینشستیم، به دریا چشم میدوختیم و انتظار میکشیدیم. آن میدان کوچک دلگیر و ساکت را به خاطر میآورم. مینشستیم و سیگار میکشیدیم. آن روز عصر پاکت سیگار را از جیب بیرون کشیدم و سیگاری را به آرامی آتش زدم، مثل آدمهایی که باید به گونهای وقت را بکشند. دوستی کنارم نشسته بود، وقتی بوی سیگار به او رسید ناگهان برگشت و با کنجکاوی پرسید:
ـ «چه سیگاری میکشی؟»
گفتم: «اولد گلد. امروز چیز دیگری پیدا نکردم. شما هم میخواهید؟» و پاکت را طرفش دراز کردم.
او سیگار را گرفت و مثل این که تصویری خیالی میبیند به آن نگاهی انداخت، سپس آن را برگرداند و گفت:
ـ «نه، ممنون»
سرش را به دیوار جایی که نشسته بودیم تکیه داد و با نفسی عمیق و چشمانی بسته دود سیگارم را به ریههایش فرو برد و گفت:
ـ «خیلی وقت بود که دیگر بوی این سیگار به مشامم نخورده بود. درست از زمانی که در آمریکا زندگی میکردم. تصورش را بکن! آن موقع بیست و پنج ساله بودم. بوی بسیار تندی است.»
در حالی که سیگار را از او دور میکردم پرسیدم:
ـ «بوی سیگار اذیتتان میکند؟»
با نگاهی به دوردست گفت:
ـ «نه، نه» بعد با لبخندی حرفش را تصحیح کرد:
ـ «نه زیاد. آن موقع خیلی عاشقش بودم. او سیگار اولد گلد میکشید. بوی ملس و غلیظی دارد که بهسرعت شناخته میشود. من از این بو لذت میبردم چون او میکشید.» پرسید:
ـ «با حرفهایم خستهات میکنم؟»
همیشه اینگونه سؤال میکردیم و دیگری همیشه جواب میداد نه برعکس. بدون هیچ حرفی موافق بودیم که هر کس برای همراهانش شرایط صحبت از گذشته را مشتاقانه فراهم کند. حرفش را از سر گرفت:
ـ «بزرگتر از من بود. سی و سه سال داشت. آن موقع به نظرم زن کاملی میآمد و در واقع این پختگیاش مرا مجذوب خود کرده بود. میگفتند خاطرخواه بسیار داشته اما من باور نمیکردم. او هیچ چیز از گذشتهاش نمیگفت و دربارهی زندگی کنونیاش کم صحبت میکرد. این توداری مثل بقیهی خصلتهایش مرا تسخیر میکرد. عاداتش به نظرم عالی بود. سعی میکردم همیشه از او تقلید کنم. نوشیدنیهایی را ترجیح میدادم که او دوست میداشت. حتا با تکیهکلامهایش صحبت میکردم. میخواستم با او ازدواج کنم. فکر میکردم هرگز نخواهم توانست زن دیگری را دوست بدارم، قادر نخواهم بود بدون او زندگی کنم. میدانی چیزهایی که ما در بیست و پنج سالگی به آنها اعتقاد داریم.»
سرم را با لبخندی بر لب تکان دادم. ادامه داد:
ـ «وقایع به پایان میرسد و دوباره از سر گرفته میشود. عجیب است که من هنوز به او فکر میکنم، اگرچه پختهتر شدهام. با وجود تمام حیلهگریهایی که از زمانه دیدهام هنوز به احساسات ناب و ارزشهای خالص و ابدی معتقدم. این جالب نیست؟ راستی چه میگفتیم؟»
گفتم:
ـ «او سیگار اولد گلد میکشید.»
ادامه داد:
ـ «همیشه همین سیگار را میکشید. با وجود این که افراد کمی این نوع سیگار را دود میکنند من نیز به کشیدن آن عادت کردم تا بتوانم هنگامی که کنار هم هستیم به او تعارف کنم. زمان زیادی کنار هم بودیم. باورم شده بود مرا دوست دارد. الان معنی بسیاری از چیزها را میفهمم.» ساکت شد و به فکر فرو رفت. پرسیدم:
ـ «چه چیزهایی؟»
ـ «نمیدانم. رازهای بسیاری که احاطهاش کرده بود. گاهگاهی به سفر میرفت بدون این که به من خبر بدهد و بگوید کجا میرود یا چند روزی گوشهگیر میشد، دوست نداشت هیچ کس را ببیند. میگفت خسته است یا میگرنش عود کرده. من برعکس همیشه خلق و خوی خوبی داشتم. این ظرافت دمدمیمزاجانهی مخصوص زنهای اینچنینی است. زنان مجردی متفاوت از دخترانی که قبلن میشناختم. با آنها به تنیس یا مجالس رقص میرفتیم و همیشه سر حال بودند. او دوست داشت محبت دیگران را به خود جلب کند. من از این امر رنج میکشیدم اما او را گناهکار نمیدانستم، این دیگران بودند که رهایش نمیکردند. یکی از دوستانم که مردی پنجاه ساله، متخصصی خبره و بسیار ثروتمند بود عاشقش شد. دوستم چیزی از روابط بین ما نمیدانست. ما سعی میکردیم این روابط را از دیگران پنهان کنیم، چون او شخصیت معروفی بود. دوست من در عشق خود مصر بود و من نمیتوانستم نسبت به او بیتفاوت باشم. در عین حال به بیگناهیش مطمئن بودم. من به وفاداری و عشق درونی او و همچنین به اعتبار دوستی باور داشتم. میدانستم اگر دوستم از عشق بین ما آگاه شود بیش از این پافشاری نمیکند. نمیتوانستم با دوستم که از من قویتر بود مبارزه کنم، البته نه به این دلیل که ثروت فراوان داشت بلکه به خاطر بیتفاوتیاش نسبت به رنجی که در من برمیانگیخت. برایش گل میفرستاد و این تبدیل به کار همیشگیاش شده بود. او عصبی بود. بیش از پیش از میگرن رنج میکشید. حس میکردم بدون توجه من با خطر مواجه میشود و نوبت من است تا از او دفاع کنم. تصمیم گرفتم به دیدن دوستم بروم و با او صحبت کنم.»
سرش را تکان داد و لبخندی به لب آورد. به نظرم این تصمیم منطقی آمد. ادامه داد:
ـ «به دوستم تلفن کردم و گفتم قصد دیدنش را دارم و او فورن مرا به محل کارش دعوت کرد. سرش شلوغ بود. مجبور شدم منتظر بمانم. سادهلوحانه فکر میکردم این بهترین راه اثبات وفاداریم به معشوقم است. وظیفهام این بود تا از رازمان حتا به قیمت جانم دفاع کنم. آن موقع اینگونه میاندیشیدم. حق داشتم، زندگی لعنتی ما را مجبور به سازشهای بسیار میکند و ما را به نقطهای میرساند که اکنون در آن هستیم، اینجا تنها در تاریکی. اگر امید به نقطهی شروع نبود، زنده نمیماندیم.»
اندکی مکث کرد و دوباره از سر گرفت:
ـ «نیم ساعت منتظر ماندم. چیزهایی را که قصد گفتنشان را داشتم تکرار میکردم. فکرم را با تصور گذشت دوستم آرام میکردم، حتمن همدیگر را برادرانه در آغوش میکشیدیم و از هم جدا میشدیم. در چشمانم اشک جمع شده بود و به عمق دوستی بینمان فکر میکردم. واقعن نمیدانم چرا تمام این چیزها را برایت میگویم.»
ـ «ادامه بده و بعد؟»
ـ «با رفتار موقرانه و اعتماد به نفس افراد بالغ که مرا به خود جذب میکرد به استقبالم آمد و از من به خاطر منتظرماندن عذر خواست. دوست داشتم مثل او بودم. اما فکر این که معشوقم مرا با تمام ناشیگریهای جوانیام دوست میداشت در من حس قدرشناسی برمیانگیخت. من همواره با تردیدهایم در جنگ بودم و رفتار بیثباتم از بیتجربگیام ناشی میشد. در انتخاب لباسهایم اشتباه میکردم. همیشه به دنبال چیز تازهای بودم تا مرا از بقیه جدا کند و شخصیتم را آشکار سازد. برعکس، معشوقم همیشه همان سیگارها را میکشید، غذاهای مشخصی را میخورد. دوستم لباسهای بسیار، اما همیشه از دو مدل داشت. کراواتهایی با رنگهای یکسان میزد. به نظرم آن یکنواختی و اطمینان آنگلوساکسونی سرچشمهی اصلی تمام نیرویشان بود و در من حس ستایش بیانتهایی برمیانگیخت. دوستم پرسید: ـ «نوشیدنی میل دارید؟» باید شهامت اعتراف ضعفم را مییافتم و از او میخواستم تا از معشوقم دور شود، اما با وجود آن زن که در دستان من بود و دوستم در آرزویش میسوخت، حس برتری دلچسبی داشتم. به دنبال جملهای بودم تا بحث را آغاز کنم. خود را قویتر از او حس میکردم چون کسی که انتخاب شده بود، من بودم. به دوستم با حس ترحم نگاه میکردم. دیگر از رفتارهای موقرانهاش موقع تعارف لیوان نمیترسیدم. روبهرویم نشست و گفت: ـ «خب! گوش میکنم.» حال که با تو صحبت میکنم همهی صحنهها بهوضوح از جلوی چشمانم میگذرد، درست مثل این که تمام اینها دیروز اتفاق افتاده باشد. دوستم دست در جیب فرو برد و پرسید: ـ «سیگار میکشید؟» و پاکت سیگار را طرفم دراز کرد. اولد گلد بود.»
سکوت بین ما حکمفرما شد. تهسیگاری که انگشتانم را سوزاند به زمین انداختم و آهسته آن را با کفشم خاموش کردم. صحبتش را از سر گرفت:
ـ «قبل از آن هرگز ندیده بودم اولد گلد بکشد. از آن زن تنفر داشتم. دوستم گفت: ـ «خب؟» لبخند کمرنگی زدم و گفتم: ـ «خیلی دیر شده. دیگر وقت ندارم.» توضیح دادم نمیتوانم بمانم و این که صحبت طولانی است. دوستم بار دیگر از منتظرگذاشتنم معذرت خواست و با لحنی مؤدبانه، بیتفاوت و کنترلشده درست مثل معشوقم جواب داد: ـ «البته، کاملن درک میکنم». روی میز کوتاهی که ما را از هم جدا میکرد چشمم به زرورق زرد و براق پاکت سیگار افتاد. خشم فراوانی در وجودم حس میکردم که قادر به کنترلش نبودم. میترسیدم آرامشم را از دست بدهم، از جا در بروم و مرتکب اعمال خشونتآمیزی شوم یا این که نتوانم جلوی سیل اشکهایی را بگیرم که به چشمانم هجوم میآورد. میخواستم خودم را مسلط به نفس و بالغ نشان دهم. وارد خیابان شدم. یکی از آن خیابانهای بزرگ و همیشه شلوغ نیویورک بود. میل شدید کشیدن سیگار درونم را آشوب میکرد. پاکت سیگار را از جیبم بیرون کشیدم اما خیلی زود منصرف شدم. چیزی جز اولد گلد نداشتم.» آخرین جملاتش را با طعنهی تلخی بیان کرد.
ـ «و آن زن؟»
ـ «دیگر او را ندیدم، دنبالش هم نگشتم، گفتم که خیلی جوان بودم، او هم خبری از خودش به من نداد. درخواست بازگشت به ایتالیا دادم و زندگی جدیدی آغاز کردم. حالا این جا هستم.»
با لبخندی گفتم: ـ «به خاطر چند نخ سیگار...»
خندهکنان گفت: ـ «به نظرم هنوز هم بالغ نشدهام؛ در همان مرحله باقی ماندهام. هنوز در درونم شک و تردید، بینظمی، نیاز به درخواست کمک و ارادهای برای رهایی از ناامیدی وجود دارد. امروز هم سعی میکنم تا در مقابل تحقیرها و شکستهای جدید، خود را موقر و خونسرد نشان دهم، درست مثل آن روز در برابر آن سیگارها درون پاکت زرد براق.» و با لحنی کنایهدار اضافه کرد: ـ «اما انصافن سیگار خوبی بود. یکی به من بده.»
سیگار را آتش زد، در سکوت باقی ماندیم و او سیگار کشید. با همان پک اول دیگر آن درخشش را در صورتش ندیدم، چرا که سیگار روشن را روی سنگفرشهای سیاه میدان انداخته بود.
خرداد ۱۳۸۵
داستان شماره ۲ : سيگار نويسنده: رضا كاظمي
آقاي عباس خاطرلو كه 23 سال روزي يك پاكت سيگار بهمن مي كشيد قلبش درد گرفت و10 الي 14 ثانيه بعد مرد.ايشان شخصي بسيار خوب ودر خصايل پهلواني بي نظير بودند.
عباس خاطرلو جمعا 41 سال زندگي كرد.در بجنورد به دنيا آمد. هيچوقت پول نداشت. پدرش معتاد بود. مادرش سل گرفت ودر جواني مرد. عباس هم سابقه سل داشت. خودش مي گفت از افغانها گرفته . عباس قيافه اي شبيه مغولها داشت. او هرگونه ارتباط اجدادش با مغولها را انكار ميكرد. او دوستي در قوچان داشت به نام خاشع كه اصليتش تايبادي بود.
عباس خاطرلويكبار با كمك دوستان و همسايه ها ازدواج كرد و5 تا بچه به دنيا هديه داد كه يكي فلج مغزي داشت و از چهار تاي ديگر 2 تا پسر بودند، يكي دختر و يكي كه تازه به دنيا آمده بود هويت نامشخص داشت.
دكتر دريادار كه تازه فارغ التحصيل شده بود و تخصص داخلي داشت قبل از اسم گذاري بچه آقاي عباس خاطرلو را براي برخي آزمايشها به تهران فرستاد اما عباس خاطرلو ترجيح داد براي بچه شناسنامه نگيرد. او را عزت صدا مي كردند كه هم اسم دختر بود هم پسر.دكتر دريا دار در اصل مال علي آباد كتول بود . پزشكي عمومي را در مدت 9 سال در مشهد خوانده بود، چون به دليل ارتباط تلفني با دختر در خوابگاه 2 ترم تعليق داشت و يك ترم هم به افسردگي دچار شده بود.پدرش غلام ايوب دريادار از هفت آسمان يك ستاره و از هفت دريا يك تخته چوب نداشت و 2 روز قبل از به دنيا آمدن غلام حسن يعني دكتر مورد نظر ، وفات يافت . غلام حسن، دوران دبيرستان را در گرگان گذراند و به خرج دايي اش تحصيل كرد . بعد در رشته پزشكي قبول شد. در سال دوم فهميد كه لباسش خيلي روستايي است . سال سوم كه خوش تيپ شده بود عاشق ياسمن اشراف نژاد، دانشجوي پزشكي شد و بعداّ كه فهميد كه او با ماهان پولدار پور دوست است و همچنين با جواد خوش تيپ زاده ، بعضي وقتها پيتزا مي خورد، از رو نرفت اما بعدتر كه سپتوم بيني اش توسط عبدل خوش تيپ زاده پسر عموي جواد ، خرد شد و يك هفته الي 10 روز بستري بود ، رو به سوي درس آورد و چند ترم متوالي شاگرد اول شد تا اينكه افسردگي حاد عمده گرفت و به پرخوري عصبي گرفتار گرديد . 16 كيلو چاق شد … خلاصه اينكه غلام حسن دريا دار پزشكي را تمام كرد و بعد در امتحان تخصص هم قبول شد 4 سال ديگر هم درس خواند و ديگر هيچوقت عاشق نشد …
ماهان پولدار پور كه پدرش تاجر فرش بود ،خودش در، دانشگاه پولي، درس مي خواند. بسيار خوشگل و خوش لهجه بود اما هيچوقت نتوانست با ياسمن اشراف نژاد ازدواج كند چون ياسمن اشراف نژاد در عين ناباوري يك روز ناپديد شد و هيچ وقت پيدايش نشد . ماهان پولدار پور به امر اعتياد روي آورد و با جواد و عبدل خوش تيپ نژاد دمخور شد …
يك شب كه عبدل خوش تيپ نژاد زياد ترياك كشيده و بد جوري قفل شده بود، او را به بيمارستان بردند. آن شب دكتر غلام حسن دريا دار كشيك بود و بدون اينكه كسي بفهمد يك جوري جيم شد. عبدل در نهايت خفت مرد و هيچ كس هم دكتر را باز خواست نكرد .
بچه عباس خاطر لو كه هويت مشخص نداشت يك روز كه هيچ وقت نبود ، به زندگي خود پايان داد … اين نوشته اما به بهانه اين نوشته شد كه تاثيرات منفي سيگار را بر سلامتي انسان نشان دهد . و نقش خانمان بر انداز اعتياد را بر ملا كند .
نويسنده چند وقتي است كه سيگار نمي كشد...
رضا کاظمی، لاهيجان
چهار شنبه 2/ بهمن / 81
ترک کردن سیگار، آسانترین کار در دنیاست. من روزی، سی بار این کار را می کنم.
جمله اي از فئودور داستايفسكي